خرید بک لینک

درباره سایت

و همه چیز ، من  ..

آخرین مطالب

امکانات وب

یه متنی میخوندم دیروز؛ یه داستانِ کوتاه راجع به یه آدمِ ناامید که شغلشُ از دست داده، رابطه نامزدیش متلاشی شدهُ خودشُ فروپاشیدهُ بازنده میبینه. این آدم از پناهگاهِ حیوانات یه سگ با شرایط روحی خاص به سرپرستی قبول میکنه که قبلا آزار دیده و از همه چی میترسیده.. نوشته بود روز اول فقط تا دم در باهام اومد، منم اذیتش نکردم وگذاشتم راحت باشه. روز دوم هم.. روز سوم تا صندوق پستی جلوی در بیشتر نیومد. یک هفته این روند ادامه داشتُ من با صبرُ حوصله کنارش بودم تا خودش

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

در من کودکیست که بزرگ نشده ؛ درکی از زندگی ، شدن ها و نشدن ها ندارد .. در من کودکیست که در دنیای کودکی اش نه خجالتی از گریستن دارد ، نه از خنده های از تهِ دل ؛ کودکی که احساساتش در لحظه نمایان است .. در من کودکیست که اجازه دارد خودش باشد ، ذوق کند ، غمگین باشد ، اعتماد کند و قشنگی های موجودات اطرافش را با ذوق برایشان شرح دهد .. خلاطه اش را بگویم : " در من کودکی است سرخوش ، پر از بوی زندگی ، پر از شوقِ زیستن .."

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

ماشینُ پارک کردم، یه نفس عمیق کشیدمُ به این فکر کردم که هر بار خیالم راحته که هستی، که میبینی، که وجود داری، که حواست هست، که عدالتت هست با کله میخورم زمین .... :)احتمالا که قبلا این متنُ یه بار دیگه اینجا گذاشتم ولی دیروز دوباره بهش فکر کردم.. به اون حجم از فشار، درد، رنج و متلاشی شدن .. ناراحت شدم؟ نه! غصه خوردم؟ نه! گریه کردم؟ نه! همه چی خلاصه شد تو همون نفسِ عمیق و در لحظه تموم شد .. عادت کردم؛ عادی شده.. این سقوط کردنِ حاصل از اعتماد.. قشنگه، نه ؟ :)) پ.ن: تو ادامه پستِ فوق که تاریخش مالِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

چون که گفته بودم شاید از علت تغییرِ عنوانِ وب نوشتم :~ داستان ازین قراره که هرجا رُ نگاه میکنم، قاصدک میبینم :)) تو کفشام، تو حیاط، پشتِ پرده، تو هوا موقع رانندگی، جلوی پام هرجا که میشینم، تو کوچه خونه خاله، تو مسیرِ خونه رعنا، جلوی لاستیکِ ماشین و .. این داستانم اینجوریه اوایل از یکی دوتا ابتدا شدُ الان دیگه دسته جمعی میبینمشون.. این بچه هم اونروز فرود اومد بغلم :)) پ.ن: داستان یه جوری شده که منُ یاد ویدیو "ساعت نرو جلو" میندازه :)))<-BlogAbout->ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

421 مهشید آزمایش دادم؛ جوابا زیاد جالب نبود! انقدر که وقتی به خانم دکترمون زنگ زدم، گفت نمونتو میذارم برای ارسال و در جواب سوال پرسیدنای من که با چاشنی خنده قاطی بودُ میپرسیدم میمیرم؟؟ یه سکوت کردُ درحالی که سعی میکرد من ناراحت نشم، با صدای آروم ولی جدی گفت اینا زیاد چیز خوبی نیست؛ حالا بذار جواب تکرارش بیاد، حتما درمانی داره :))~ مچاله تر از قبلم.. احساس میکنم دیگه نمیتونم تحمل کنم! به فشارُ دردی که روحی روانی دارم تحمل میکنم میتونم ده از ده بدم و دیگه نمیدونم چه کارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

بعد از یه مدت طولانی کسلیُ موکول کردن کارای هر روز به روز بعد، پنجشنبه ُ در روز جاری بکوب دارم کارا رُ میرسونم که تموم شن! هرچند که معمولا مهما رُ انجام دادمُ کارای خرده ریزهُ طلانی موندن ولی بسه هرچی پشت گوش انداختمُ الکی چرخیدم :)) میرم که تا ده به ادامه کارا برسم، از ده تلفنُ بردارمُ سر به جون بیمه هاُ پیگیری ها بذارم..

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

425 مهشید روزای بدی رو تنهایی دارم سپری میکنم.. از ویزیت شدنا، از جواب آزمایشا، از آزمایشایی که یکی یکی پشتِ هم اضافه میشن و ..سعی میکنم ظاهرُ داشته باشم؛ گاهی موفقم گاهی نه .دیروز یه خبری بهم رسید؛ خیلی اتفاقی! انقدر برام سنگین بود که دیگه ادامه صحبتاشُ نشنیدم.. تا شب انگار یه وزنه گذاشته بودن رو قلبم که حتی نفس کشیدنمم مختل کرده بود..دیروز رفتم پیش این تراپیست نوینه؛ اونروز که پیام دادم میدونستم چی میخوام بگم ولی انقدر این یک هفته بهم سخت گذشت که کل تایم فقط گریه کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 4:10

خاله تو هال خوابه، مهسا رو بروی در اتاق داره طرحاشُ میکشه ُ من درحالی که حریف اشکام نمیشم، به این فکر میکنم که اگه دوازده سال پیش به جای پیام دادن به الف، این زندگیُ تموم میکردم، امسال دوازدهمین سالی بود که ازین زندگی راحت شده بودم و خیلی از این اتفاقا رو نمیدیدم......~ شاید تنها چیزی که خیلی وقته وصلم کرده به زندگی، میکاعه.. سرپام چون مسئولیت دارم، چون مامانش سپردش به من، چون هست، کنارم نفس میکشه.. قطعا اگه نبود نمیتونستم تا الان دووم بیارم (:~ یه روزایی حالم خیلی خوبهُ یه روزایی چنان زخما میادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

صبح، آقای ح اومده کنارم نشسته، میخواستیم جدول درست کنیم. میگه محسن یگانه بذارم؟ یکم نگاش کردم میگم فقط خیلی غمگیناشو رد کنین. میگه گریه میکنین؟ میگم به شناخت درستی از من رسیدین:))

برگشته میگه میخواین معین بذارم؟ میگم نه اوکیه بذارین. بعد هی یکی یکی آهنگا رُ رد میکرد.. یجا داشت میخوند، یه نگاه به من کرد آهنگُ رد کرد. میگه غمگین بود :))

~ غمگینم، مثل وطنم...

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

پریروز که میکا رُ برده بودم تو حیاط، یه جوری از کف حیاط گرما ساطح میشد که بچه همش تو باغچه بود! دیروز ، پنجُ نیم رفتیم حیاطُ آب گرفتم یکم از گرمای موزاییکا کم شه، تا موقعی که حیاط خشک شه، بچه های کوچه رو بردم یه گوشه سیرشون کردم میگم من با بچم دارم میرم تو حیاط، دورُ بر خونه ما نیاین بعدم بچه رُ صدا زدم باهم رفتیم تو حیاط یکم برا خودش بچرخه :)) میدونم از بیرون برای اکثریت قابل درکُ فهم نیستُ خیلی وقتا مورد سرزنش قرار میگیرم بابتش ولی اونایی که حیوون خونگی

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

نظرات تایید نشده رو مخم بود :| هرچی خصوصی بودُ هرچی از قبل بود، همه رُ پاک کردم و الان پیام های تایید نشده ام، یدونه خصوصی مونده که یکی برام نوشته: "خواستن توانستنِ، تو بخوای میتونی" دلم نخواست حذفش کنم، نگهش داشتم که هربار کم آوردم جلوی چشمم باشهیدونه دیگه هم هست که میشد تاییدش کرد ولی برام قشنگ بودُ تکون دهنده. برام نوشته بود :" وقتی با چالشی مواجه میشی، یعنی به مرحله ای رسیدی که همچین شرایطی رو تجربه کنی. عین وقتی که توی یه مسابقه ساده برنده شدی و مرحله بعدی لازمه با حریف قدرتمند تری رقابت کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: his-eyes تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

صفحه بندی