خاله تو هال خوابه، مهسا رو بروی در اتاق داره طرحاشُ میکشه ُ من درحالی که حریف اشکام نمیشم، به این فکر میکنم که اگه دوازده سال پیش به جای پیام دادن به الف، این زندگیُ تموم میکردم، امسال دوازدهمین سالی بود که ازین زندگی راحت شده بودم و خیلی از این اتفاقا رو نمیدیدم......
~ شاید تنها چیزی که خیلی وقته وصلم کرده به زندگی، میکاعه.. سرپام چون مسئولیت دارم، چون مامانش سپردش به من، چون هست، کنارم نفس میکشه.. قطعا اگه نبود نمیتونستم تا الان دووم بیارم (:
~ یه روزایی حالم خیلی خوبهُ یه روزایی چنان زخما میاد بالا که هیچیُ نمیخوام...
برچسب:
نویسنده: his-eyes