416
یه متنی میخوندم دیروز؛ یه داستانِ کوتاه راجع به یه آدمِ ناامید که شغلشُ از دست داده، رابطه نامزدیش متلاشی شدهُ خودشُ فروپاشیدهُ بازنده میبینه. این آدم از پناهگاهِ حیوانات یه سگ با شرایط روحی خاص به سرپرستی قبول میکنه که قبلا آزار دیده و از همه چی میترسیده.. نوشته بود روز اول فقط تا دم در باهام اومد،...
417
در من کودکیست که بزرگ نشده ؛ درکی از زندگی ، شدن ها و نشدن ها ندارد .. در من کودکیست که در دنیای کودکی اش نه خجالتی از گریستن دارد ، نه از خنده های از تهِ دل ؛ کودکی که احساساتش در لحظه نمایان است .. در من کودکیست که اجازه دارد خودش باشد ، ذوق کند ، غمگین باشد ، اعتماد کند و قشنگی های موجودات اطرافش...
418
ماشینُ پارک کردم، یه نفس عمیق کشیدمُ به این فکر کردم که هر بار خیالم راحته که هستی، که میبینی، که وجود داری، که حواست هست، که عدالتت هست با کله میخورم زمین .... :)احتمالا که قبلا این متنُ یه بار دیگه اینجا گذاشتم ولی دیروز دوباره بهش فکر کردم.. به اون حجم از فشار، درد، رنج و متلاشی شدن .. ناراحت شدم...
419
چون که گفته بودم شاید از علت تغییرِ عنوانِ وب نوشتم :~ داستان ازین قراره که هرجا رُ نگاه میکنم، قاصدک میبینم :)) تو کفشام، تو حیاط، پشتِ پرده، تو هوا موقع رانندگی، جلوی پام هرجا که میشینم، تو کوچه خونه خاله، تو مسیرِ خونه رعنا، جلوی لاستیکِ ماشین و .. این داستانم اینجوریه اوایل از یکی دوتا ابتدا شدُ...
421
421 مهشید آزمایش دادم؛ جوابا زیاد جالب نبود! انقدر که وقتی به خانم دکترمون زنگ زدم، گفت نمونتو میذارم برای ارسال و در جواب سوال پرسیدنای من که با چاشنی خنده قاطی بودُ میپرسیدم میمیرم؟؟ یه سکوت کردُ درحالی که سعی میکرد من ناراحت نشم، با صدای آروم ولی جدی گفت اینا زیاد چیز خوبی نیست؛ حالا بذار جواب تک...
423
بعد از یه مدت طولانی کسلیُ موکول کردن کارای هر روز به روز بعد، پنجشنبه ُ در روز جاری بکوب دارم کارا رُ میرسونم که تموم شن! هرچند که معمولا مهما رُ انجام دادمُ کارای خرده ریزهُ طلانی موندن ولی بسه هرچی پشت گوش انداختمُ الکی چرخیدم :)) میرم که تا ده به ادامه کارا برسم، از ده تلفنُ بردارمُ سر به جون بی...
425
425 مهشید روزای بدی رو تنهایی دارم سپری میکنم.. از ویزیت شدنا، از جواب آزمایشا، از آزمایشایی که یکی یکی پشتِ هم اضافه میشن و ..سعی میکنم ظاهرُ داشته باشم؛ گاهی موفقم گاهی نه .دیروز یه خبری بهم رسید؛ خیلی اتفاقی! انقدر برام سنگین بود که دیگه ادامه صحبتاشُ نشنیدم.. تا شب انگار یه وزنه گذاشته بودن رو ق...
397
خاله تو هال خوابه، مهسا رو بروی در اتاق داره طرحاشُ میکشه ُ من درحالی که حریف اشکام نمیشم، به این فکر میکنم که اگه دوازده سال پیش به جای پیام دادن به الف، این زندگیُ تموم میکردم، امسال دوازدهمین سالی بود که ازین زندگی راحت شده بودم و خیلی از این اتفاقا رو نمیدیدم......~ شاید تنها چیزی که خیلی وقته و...
399
صبح، آقای ح اومده کنارم نشسته، میخواستیم جدول درست کنیم. میگه محسن یگانه بذارم؟ یکم نگاش کردم میگم فقط خیلی غمگیناشو رد کنین. میگه گریه میکنین؟ میگم به شناخت درستی از من رسیدین:))برگشته میگه میخواین معین بذارم؟ میگم نه اوکیه بذارین. بعد هی یکی یکی آهنگا رُ رد میکرد.. یجا داشت میخوند، یه نگاه به من ک...
402
پریروز که میکا رُ برده بودم تو حیاط، یه جوری از کف حیاط گرما ساطح میشد که بچه همش تو باغچه بود! دیروز ، پنجُ نیم رفتیم حیاطُ آب گرفتم یکم از گرمای موزاییکا کم شه، تا موقعی که حیاط خشک شه، بچه های کوچه رو بردم یه گوشه سیرشون کردم میگم من با بچم دارم میرم تو حیاط، دورُ بر خونه ما نیاین بعدم بچه رُ صدا...
404
نظرات تایید نشده رو مخم بود :| هرچی خصوصی بودُ هرچی از قبل بود، همه رُ پاک کردم و الان پیام های تایید نشده ام، یدونه خصوصی مونده که یکی برام نوشته: "خواستن توانستنِ، تو بخوای میتونی" دلم نخواست حذفش کنم، نگهش داشتم که هربار کم آوردم جلوی چشمم باشهیدونه دیگه هم هست که میشد تاییدش کرد ولی برام قشنگ بو...